تبليغاتX
3

3

درد

اعتراف می کنم فیلم اح. نژ رو دیدم و گریستم و گریستم و گریستم. دلم برای مردم محرومی می سوزد که همیشه فقط ادعای خدمت را شنیده اند و امیدوار شده اند و ناامید شده اند...

قسمت تلخ ماجرا این است که باز هم امیدوار می شوند...

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 7:25  توسط رضا  | 

ناصح مشفق

راستش وقتی بهش میگم به نیمه پر لیوان نگاه کن و جواب میده نیمه ی خالی رو چی کار کنم شیطون بدجوری  میره تو جلدم که اون نیمه ی خالی رو براش پر کنم ...
+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:39  توسط رضا  | 

بیماریهای عصر جدید

آخرین ناهنجاری روانی که در اثر استفاده زیاد از اینترنت دچارش شدم اینه که وبلاگمو چک می کنم ببینم آپدیت کردم یا نه ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:48  توسط رضا  | 

از قدیمها

یادش به خیر! امروز داشتم کامپیوترم رو یه خرده مرتب می کردم و این نوشته رو پیدا کردم که برای وبلاگ قبلیم نوشته بودم 2-3 سال پیش و خوب الان بدون هیچ تغییری آپلودش می کنم..


پلان 1

از يه نفر طلب ناقابلي دارين كه سه ماه پيش بايد وصول مي شده ولي هنوز خبري ازش نيست. بدهكار محترم هم اصرار داره كه يه جورايي قضيه رو بندازه بعد عيد كه ديگه اگه شما پشت گوشتونو ديدين پولتون رو هم ببينين

 پلان 2

با درايت خاصي قضيه رو هدايت مي كنين به قسمي كه بعد از كلي تلفن زدن و بهانه ها رو نقش بر آب كردن، چشمتون به جمال بدهكار روشن بشه!

پلان 3

آقا با يه موتور خفن اومده سر قرار! ميبينه شما رو و بعد از احوالپرسي و ماچ و بوسه، در حاليكه براتون واضحه كه داره مثل اون حيوون باوفا دروغ مي گه ميشنوين كه آقا بعد 10 بار تلفن زدن و قرار گذاشتن(عدد 10 مستند است و براي اغراق نيست!) مي گه كه يادش رفته پول رو بياره و پول تو خونه است و چون فكر مي كنه كه شما بليط  شهرستان دارين و وقت ندارين باهاش برين، سعي مي كنه باز هم بپيچونه! ولي درايت فوق الذكر اين فكر رو تو سرش انداخته، نگران نباشين!بليط شما مال امشب نيست! شما وقت دارين! مي گين كه باهات مي آم تا خونه!!

پلان 4

پشت موتور بدهكار سوار هستين و دارين براش از يه داستان ديگه مي گين و با هم سر تكون مي دين و افسوس مي خورين كه  چه آدماي بي معرفت و نامردي پيدا ميشن، در حاليكه اون هم مي دونه كه داستان شما كنايه اي براي كاراي اون، تو اين مدته

پلان 5

در 200 متري منزلشون، يه فرعيه كه اين دوست عزيز با يه حركت آرتيستي مي پيچه و يه دونه از اين موتورپيک هاي مخصوص پيتزا هم مي ياد با سرعت زياد قبل از شما مسير مستقيم رو ادامه بده و از کنار شما رد بشه كه ...... تق! مي كوبين به هم!

پلان 6

صحنه : دو جوان ولو روي زمين با موتور تقريبا سالم افتاده كنارشون، 5 متر جلوتر يه مرد ميانسال، با يه موتور لوله شده و يه سري پيتزاي ريخته شده روي زمين و .. هر سه تقريبا سالمن و دارن داد مي زنن!

پلان 7

مقصر شماييد!(شما که نه، اين راننده ي بدهکار محترم). چند نفر عابر كمك مي كنن، نظر مي دن كه با هم توافق كنين وگرنه دردسر مي شه، سعي بدهكار در راضي كردن مرد ميانسال، خورده شدن چند تكه از پيتزا توسط عابران! ايستادن يک پليس و سوال و جواب و متقاعد کردن او به عادي بودن اوضاع و..... مرد ميانسال توسط يکي از عابران  تحريک ميشود و به اين نتيجه مي رسد که خيلي خسارت ديده، به اين راحتي هم رضايت نمي دهد، بعد از مدتي چانه زدن توافق حاصل شد!

پلان 8

به درب منزل بدهكار مي رسيد درحاليكه مي دانيد پول از ابتدا همراه بدهكار بوده و از اول به دنبال اين بوده که شما را بپيچونه و چون خيلي ضايع بوده که همون موقع، سر قرار يهو بگه که اِ اِ  حواسم نبود، پول همرامه! مجبور شده شما رو بياره تا اينجا، ساق پاي چپتون درد مي کنه ....

پلان 9

طلبتان را مي گيريد، البته فقط 60% آن را و اين براي شما که اصلا اميدي به زيارت چهره بدهکار نداشتيد غنيمت است. آدم به بدهکارانش زياد فشار نمي آورد! بي خيال! همينش عشق است، ولي به او مي گوييد اين رسمش نيست و او قول مي دهد که بقيه را در اسرع وقت بدهد و شما هم مثلا باور مي کنيد و ... خداحافظ!

پلان 10

سوار يک پيکان مدل 57 مي شويد تا کم کم به خوابگاه برگرديد. خسته ايد و روز سختي را گذرانده ايد. پايتان ذوق ذوق مي کند، راننده يک آقا پسر است، 100 متر جلوتر از جايي که سوار شده ايد يک جوان ديگه سوار مي شه، با راننده آشنا هستن و به هم تيکه مي پرونن، 200 متر جلوتر يکي ديگه که اونم آشناست، يه لحظه شک مي کنين که نکنه از اون دزدان ولي شما صندلي جلو نشستين و اونا هيچ غلطي نمي تونن بکنن، مخصوصا تو اين ترافيک

پلان 11

بچه هاي باحالي هستن، يه خرده سر به سرشون مي ذارين و يهو بووووم! ماشين مي خوره به يه ميني بوس، طرفين پياده مي شن وبراي خواهرو مادر همديگه سلام و صلوات مي فرستن و به همديگه حرفهاي "کش" دار مي زنن

پلان 12

دوستاي راننده ما زير لب ميگن حيف که اين دوستمون گواهينامه نداره وگرنه يارو رو سرويس مي کرديم! به! معلوم شد با چه قماشي طرفيد! هوا پسه، يه کرايه اي ميدين به راننده و از وسط دعوا در مي رويد...

پلان 13

پاتون درد مي کنه و واقعا نمي تونين پياده برين، سوار بر ماشين ديگه اي ميشين، يک پيرمرد راننده است و مدام زيرلب آخوندها را دعا مي کند و خانواده ي آنها را به چالش مي کشد. در مورد ترافيک نظرات مهمي مي دهد و مي گويد که پليس بايد به مردم بگويد تندتر بروند، چرا جلوي ما اينهمه ماشين است و ... پيرزني هم در صندلي عقب همه ي حرفها را تاييد مي کند و همچنين راجع به بي بند و باري دخترهاي امروزي صحبت مي کند واما پاي شما، همچنان ذوق ذوق مي کند ...

پلان 14

بقيه مسير را با مترو طي مي کنيد و خودتان را به دانشگاه مي رسانيد، امشب deadline مربوط به يک کنفرانس است که شما بايد مقاله خود را آپ لود کنيد و البته اين کار دوست شما بوده که او هم دو روز است مريض شده و کاري از دستش بر نمي آيد،1 ساعت بيشتر وقت نداريد درحاليکه اينترنت به شدت  کند است(خدا رئيس دانشگاه را حفظ کند) و فايل مربوطه را هم نداريد و پايتان به شدت درد مي کند ...

پلان 15

بي خيال مي شويد، به بهداري مي رويد، ساعت الان 11 شب است،دکتر شب در حال تماشاي فوتبال است، پيشنهاد مي کند عکس بگيريد تا خيالتان راحت شود، کجا؟ بيمارستان رسول اکرم، چون با دانشگاه قرارداد دارد و هيچ هزينه اي دريافت نمي کند، خوب آمبولانس؟ واي ي ي ! شرمنده! نداريم، خودتان تشريف ببريد! با اين پا؟! آره ديگه چاره اي نيست!

پلان 16

آژانس... معطلي... بيمارستان...معطلي...تشکيل پرونده... معطلي... ملاقات با دکتر... معطلي .... معطلي ..

پلان 17

دکتر استخوانهاي بدنتان را چک مي کند و مي فهمد که حرف شما راجع به اينکه آسيب ديدگي فقط مربوط به پاي چپ است حقيقت داشته است! به دکتر مي گوييد که سفارش کند تا عکس بگيرند که هم مطمئن شويد وهم تجربه جالبي بايد باشد! دکتر مي خندد و راجع به اشعه ايکس و همسر و بي بچگي آينده مطالب نغزي ارائه مي کند. به دکتر مي گوييد با وجود همه اين حرفها چون عکس مجاني است حتما آن را تست خواهم کرد!

پلان 18

عكاس(!)، يك دانشجوي انترن پزشكي است، از اون بچه باحالها! بعد ازاينكه شما كمي به پزشكا و اون هم به مهندسا خنديد و تقاضاهاي هميشگي (1) را تكرار كرد به اتاق عكاسي مي رويد! در 30 ثانيه كار تمام مي شود و پخت عكس هم حدود 20 دقيقه و ...

پلان 19

خروج از بيمارستان به اين راحتي نيست! بايد با N جا تصفيه حساب كني و مسئول بخش هم امضا كند و ... دلتان غنج مي رود از اينكه مملكت اينقدر به شما نخبه ها رسيده و ..

(1) یک دانشجوی برق از سال اول ورود به دانشگاه با تقاضاهایی چون تعمیر رادیو، تعویض لامپ دستشویی و تعمیر ماشین حساب از طرف دایی و عمه و خاله و بابا و مامان روبروست

مطلب اینجا تموم شده،یادمه اون موقع ناقص بود که آپش نکردم اما هنوزم حسش ( و حافظه اش) نیست که کاملش کنم..


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 5:29  توسط رضا  | 

procrastination

I just found some tips about "how to stop procrastination, I am gonna read them later

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:57  توسط رضا  | 

اصل

اصولگرایی هستم که اصول را گم کرده ام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 15:42  توسط رضا  | 

سیزده به در

و سبزی مزبله گره می زنم و به دریا میریزم،

و به چاک می زنم،

رستگاری را به آغوش می کشم و آزادی را نفس.

و آفریدگار را می جویم.

خوردن سیب نیست زندگی، سهراب!

زندگی شاید (نه عزیزم اشکان! خوابیدن در سیب هم نیست!)

زندگی اصلا ...


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 5:50  توسط رضا  | 

نوروز

چند ساعتی به تحویل سال نو مونده و راستش با اینکه تا همین الان هیچ حسی نبود، با دیدن انبوه فعالیت دوستان در فیس بوک و زنگ زدن به خانواده و ... الان یه خرده حس سال نو اومده اما خوب نه اونقدر که بتونه بیدار نگهم داره واسه لحظه تحویل.

یادم نیست سال پیش این موقع چه حسی داشتم ( شایدم یادم هست اما نمی خوام بگم)، اما الان که با خونه حرف زدم و در حال گوش دادن به نی و سنتورم انگار همه ی دلتنگی هایی که این مدت نکشیدم و کشیدم یه جا رو دلم هوار شدن. خوشم نمی یاد ناله کنم و سوز و گداز راه بندازم، می دونم که هر جا بودم الان مشکلات دیگه ای داشتم اما این اولین عیدی هست که پیش خانواده ام نیستم و مطمئنا آخریشم نیست.

اینجا زیاد عید نیست، حداقل برای من که زیاد فرصت جوشیدن با هموطنان برام پیش نیومده. اینجا "خونه ی مادربزرگه" هست، همش بهاره. برای همین حتی مزه ی تغییر آب و هوا رو هم نمی ده. به قول سیاوش کسرایی

....

امسال هم بهار

با قامت کشیده و با عطر آشنا

بیهوده در محله ما پرسه می زند

در پشت این دریچه ی خاموش هر سحر

بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا

افسوس که سرزمین شاعر، سرزمین بلاخیز اندوه است و سرچشمه ی محنت بار دلتنگی، و بهار بیهوده در آن در جستجوی لبهای خندان و نگاه های شاد می گردد ...

در هر حال:

سال نو مبارک.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 8:49  توسط رضا  | 

دنت واری

یکی دو روز نیستم. اینو دوباره خدمت مشتاقان عرض کردم ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:30  توسط رضا  | 

همه چيز درباره ي موسيقي

به استفاده از كلمه ي incomprehensible در آهنگ Lay All your Love on me  كار باند وزين ABBA دقت كنيد

I used to think that was sensible

It makes the truth even more incomprehensible

دو مثال وطني استفاده از كلمات و تركيبات پيچيده عبارتند از:

1- بهش بگو پلنگه، پلنگه چشم قشنگه ... علی الخصوص وقتی چشاش میخنده...

نگی جاییا ... مال ماییا ...پلنگه...پلنگه چشم قشنگه

(اثر استاد شماعی زاده، صاحب گيتار). لينك را ندارم و اعتراف ميكنم تا حالا خودم به اين آهنگ گوش نداده ام. اما با چشماي خودم كسي رو ديدم كه به اون گوش داده باشه، به جون خودم.

2- میون این همه فریب، تو این همه حیله دیگه / تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه
تا اطلاع ثانوی نه حرف دارم نه حنجره / عشقمو زندون می کنم پشت هزار تا پنجره

(اثر صولتي، بخش برادران) لينك: +

پي اس:

از كاراي ABBA‌ خوشم مياد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:30  توسط رضا  |